هو الودود

 

در جاده بودیم نیلوفر میخواست دستکش مشکی بخرد تا حجاب کامل تری داشته باشد. بساط دست فروش ها هم به راه بود. هر کسی به شیوه ای سر سفره کرم حسین ابن علی نشسته. دستفروش ها هم به نوعی. موقع پرسیدن قیمت به زور چند کلمه ای عربی سر هم کردیم که دوست دست فروش با لهجه صریح فارسی قیمت را گفت و به دستفروش به عربی گفت:"هذه بنات خمینی ... این ها دختران خمینی اند بهشان تخفیف بده"! و بعد هم با کرامت تمام در جاده ای غریب با ما برخورد شد.

بی اغراق قلبم یک لحظه لرزید هنوز که هنوز است شیرینی این لقب را در قلبم حس میکننم: بنت خمینی، دختر خمینی و از ان جا که همیشه باید خوف و رجا همراه هم باشد سنگینی چند برابر مسیولیت نیز روی دوشهایم سنگینی میکند. یک حسی که هم غرور است هم عجز! هم شادی است هم غم! هم قنج رفتن اعماق دلت در ان است هم تلمبار شدن غم عالم تو ی دلت!

این که چقدر فاصله دارم از ایشان و اجدادشان به کنار اما چند وقت اخیر که ده ها بار عقایدم را واکاوی کردم تا خودم عقلا و قلبا شیعه شوم در حالی که چند بار تا مرز قربانی جنگ نرم شدن پیش رفتم هر بار به اینجا رسیدم که اگر نزدیک عصر حضرت روح الله نبودم و اثارش را نمیدیدم! اگر حضرت سید علی را از قاب تلویزیون و نیروی بی نظیرش را نمیدیدم با وجود این همه منافق شاید مسلمان نمی ماندم!

و حالا صدور انقلاب نه تنها به آن سوی مرزها که به اعماق قلبی نه چندان پاک اتفاق میافتد و باعث میشود گلوله آتشینِ مثلا ایمان، در کشاکش آخر زمان همچنان بین دستان لرزانش باقی بماند. االهم اجعل عواقب امورنا خیرا.

 

یا علی مدد را شدیدا عشق است

منبع : کنج دنج |بنت خمینی
برچسب ها : خمینی